على اكبر دهخدا
1324
امثال و حكم ( فارسى )
گناهى كه بخشيده باشى ز بن سخن زان دگرباره تازه مكن . اسدى . گناهى ميكنى بارى كبيره . از مجموعهء امثال طبع هند . نظير : اگر دزدى كنى در دزدبازى . گنبد كردن . در حاشيهء مثنوى نوشته يعنى جستن . شير نر گنبد همى كرد از لغز « 1 » * در هوا چون موج دريا بيست گز گنبدى كرد از بلندى شير هول * خود نبودش قوت و امكان حول . مولوى . تازيانه پر زدى اسبم بگشت * گنبدى كرد و ز گردون درگذشت . مولوى . گنج آزادگى و كنج قناعت گنجيست كه بشمشير ميسر نشود سلطانرا . سعدى . رجوع به : قناعت توانگر كند . . . ، شود . گنج بيرنج نديده است كسى گل بيخار نچيده است كسى . جامى . رجوع به : گنج و مار . . . ، شود . گنج بىمار و گل بيخار نيست شادى بىغم در اين بازار نيست . مولوى . رجوع به : گنج و مار و گل و خار . . . ، شود . گنج پر زر ز ملك آباد است سخت بيخ درخت از باد ( ؟ ) است . . . ) سنائى . گنج خواهى در طلب رنجى ببر خرمنى ميبايدت تخمى به كار . سعدى . رجوع به : از تو حركت . . . ، شود . گنج در خراب است . رجوع به : گنج در ويرانه است ، شود . گنج در ويرانه است . دين ز درويشان طلب زيرا كه شاهانرا مقيم * رسم باشد گنجها در جاى ويران داشتن . سنائى . خود خرابآباد گيتى نيست جاى تو و ليك * گنجها ننهند هرگز جز كه در جاى خراب . انورى . چو مر گنج را جاى ويرانى آمد * همى گنج را سوى ويران فرستد . انورى . در خرابى جاى مىسازم برنج * زانكه باشد در خرابه جاى گنج . عطار . كه عمارتسراى رنج بود * در خرابى مقام گنج بود جاى گنج است موضع ويران * سگ بود سگ بجاى آبادان . سنائى . مرد را در لباس خلقان جوى * گنج در جايهاى ويران جوى . سنائى . گنج و گوهر كى ميان خانهاست * گنجها پيوسته در ويرانهاست . مولوى . خندهها در گريه پنهان و كتيم * گنج در ويرانهها جواى كليم . مولوى . يا نه اين است و نه آن حيرانى است * گنج آيد گنج در ويرانى است . مولوى . تو مگو كان بنده آخورچى ماست * اين بدانكه گنج در ويرانهاست . مولوى . ايمنى جستم ز ويرانى ندانستم كه چرخ * گنج ميخواهد بجاى باج از ملك خراب . صائب .
--> ( 1 ) لغز ، خزيدن . از حواشى مثنوى .